خشک سال

نمای دهکده ایینه تهی دستی ست

درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی

شده ست بیهده از آستین جوی برون

نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای

 نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا

 شده ست قامت برج بلند قریه نگون

 نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی

چو مرغ بی پر و بالی

 که در قفس مرده ست

 قیافه ها همه در خشک سالی جاوید

 به رنگ خاربنان کویر افسرده ست

چه چشمه ها

 که در آن سوی دشت ها جاری ست

چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی

خدای را به چه امید این گروه نژند

 نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟

مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟

 نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟

کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته ست ؟

 

شفیعی کدکنی

/ 0 نظر / 46 بازدید