آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
" مولانا "
همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها در هم شکسته
به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته
چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشنایش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟
غریب افتاده در آن پای دیوار
ملول و زار و عریان داربستی
بر آورده ست سوی آسمان ها
به نفرین سپهر پیر دستی
در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟
تنورش مانده بی آتش زمانی ست
نمانده کس درین تنهایی تلخ
که خود افسرده از خواب گرانی ست
به شب اینجا چراغی نیست روشن
به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران
شکسته بر کنار رف سبویی
در اینجا زادم از مادر زمانی
مرا این خانه مهد و آشیان است
نخستین آسمانی را که دیدم
خدا داند که خود این آسمان است
چه شب ها مادرم افسانه می گفت
از آن گنجشک آشی ماشی و من
به رویاهای شیرین غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن
چه شبهایی که رویا زورقم را
کنار زورق مهتاب می راند
د. گوشم بر ترانه ی دلنشینی
که تنها دختر همسایه می خواند
ستاره سر زد و بیدار بودم
دپای رخنه ی دیوال حولی
هنو در انتظار یار بودم
چه روزانی که با طفلان همسال
به کوچه اسب چوبی می دواندم
به زیر آفتاب بامدادان
به روی بام کفتر می پراندم
تهی افتاده اینک آشیان شان
به سان پیکری بی زندگانی
کبوترها همه پرواز کردند
به رنگ آرزو های جوانی
شفیعی کدکنی
نمای دهکده ایینه تهی دستی ست
درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی
شده ست بیهده از آستین جوی برون
نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای
نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا
شده ست قامت برج بلند قریه نگون
نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی
چو مرغ بی پر و بالی
که در قفس مرده ست
قیافه ها همه در خشک سالی جاوید
به رنگ خاربنان کویر افسرده ست
چه چشمه ها
که در آن سوی دشت ها جاری ست
چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی
خدای را به چه امید این گروه نژند
نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟
مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟
نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟
کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته ست ؟
شفیعی کدکنی
بگرد برادر جان
خوب بگرد
شاید رگههایی مشترک بیابیم در این چمدان
خوب بگرد
آینهای دارم
که قرار است نقش مهر را رقم زند
و شمعدانهایی تا روشن کند خانهای را در غربت
باور کن
این چمدان کتاب مقدس هم دارد
راستی کدام مقدسات مشترک؟؟
آن تهها را هم خوب نگاه کن
چند کار دست است با نقش کورش و داریوش
نه وجبی از خاک این سرزمین را میبرم
نه شیشهٔای نفت
هر چه هست
دلتنگی و اشک و حسرت است
بردار جان تو هم خوب نگاه کن
خودم هستم
برادر : " خانوم شما نمیتونید خارج شید"
خوب خیالم راحت شد هنوز میشناسید م
خوب نذر تان قبول
میدانم هر با ر نذر دارید این را بگویید
راستی
باید پاسپورت را روی میز میکوبیدی و
بعد
دیالوگ میگفتی مثل بردار پار سالی
نگران نباش تو هم یاد میگیری
و دیالوگ من
این پاسپورت به اندازهٔ کافی زمین خورده
تو توی سرش نزن هم وطن من

روزهایی که ارزشها زرشکی میشوند
و ایمانها سیمانی
روزگار عشقهای پوشالی
وعدههای توخالی
مادر داشت دیکته میگفت
:
" سارا انار دارد.
سارا دارا را دوست دارد.
بابا با اسب آمد.
بابا در باران آمد.
بابا سیب آورد. "
دستی بر در کوفت
باران بند آمد
مادر گریان آمد
کتاب روی زمین بسته ماند
مادر دوباره دیکته گفت:
" سارا انار ندارد.
سارا دارا را.. هق هق...
بابا نیامد.
اسب بابا را نیاورد."
سالها گذشته
قصه سارا ، انار و دارا بر سر زبان هاست
و مادر هنوز شبهای بارانی هذیان میگوید
درود بی پایان به همه دوستانی که در این مدت که من نبودم
به ترمههای خاطره سر زدن و نظر دادن
قصد داشتم دوباره برگردم ولی پیامی از یکی از دوستان برای یکی از پستها دریافت کردم که اندک شکی رو که داشتم بر طرف کرد
واقعا فکر کردم اگر تونسته باشم با پست کردن شعر نظر آدمی آره واقعا یک آدم رو راجع به موضوعی حساس عوض کرده باشم خیلی مهم و همین کافی تا برگردم
پیام بسیار تکان دهنده بود
بنا برین تصمیم دارم با انرژی مضاف در خدمتتون باشم
به همین منظور با چند تا پست که توی این مدت نوشتم شروع میکنیم
به وبلاگ سر بزنید شاید به زودی خبرهای خوش دیگه هم در راه باشد
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
بهاری میرسد از راه و میگویند میروید
گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه
بگو چلهنشینان زمستان را که برخیزند
به استقبال میآییمت ای عید از همین دی ماه
به استقبال میآییمت آری دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از یاران ناهمراه
به استهلال میآییمت ای عید از محرمها
به روی بامها هر شام با آیینه و با آه...
سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان
گلویی تر کنید ای تیغهای تشنه، بسم الله!
محمدمهدی سیار


